خرید بک لینک

Bloodshed

میدونستم دی ماه قراره دو سه روز از سخت ترین روزهای زندگیم رو تجربه کنم. که همین اتفاق هم افتاد. ولی نه اون طوری که فکرشو میکردم.





هر روز صبح با کلی امید از خواب بیدار میشدم. تو ماشین پشت فرمون تا برسم دفتر، کل مسیر فکر و خیال میکردم. تمرین هام رو از همیشه سخت تر کردم. برای آخرین اردوی آمادگی، مجید ما رو برد یه صعود زمسونه تو منطقه نمارستاق. یه قله ای که تو زمستون کمتر کسی سراغش میره. اونجا یه شب تو ارتفاع خوابیدیم که بدنمون به سرما و ارتفاع عادت کنه و اماده شیم برای هفته بعدش. میخواستیم تو یه تلاش سه روزه، دماوند رو از رخ شمالی صعود کنیم. از یخچالی که تو زمستون کلا یک بار بیشتر صعود نشده اونم خیلی سال پیش. اگر موفق میشدیم، میشدیم دومین تیمی که این مسیر رو توی زمستون صعود کرده. از اون خوشحال کننده تر، من میشدم اولین دختری که این کار رو کرده. البته که به سرمایی که قرار بود تحمل کنم و مسافت طولانی و شیب تند مسیر که قرار بود کوله کشی کنم فکر میکردم، تن و بدنم میلرزید. بعد به خودم میگفتم مطمئنی؟ این چه خریتیه؟ چرا مثل آدمیزاد زندگیتو نمیکنی؟ ولی خب... رویا پرداز تر از این حرفام. یا کله شق نمیدونم.

خلاصه که آخرش خورد به این قطعی اینترنت و دیگه دسترسیمون به اطلاعات آب و هوایی قطع شد و کلا کنسل شد. به همین راحتی همه خیال پردازی هام دود شد رفت. ولی به جاش تو همون چند روز چیزهایی تجربه کردم خیلی سخت تر از سرما و فشاری که قرار بود اونجا تجربه کنم.


پنجشنبه 18 دی

بودم، صعود، کرده، خونه، قرار

سر خیابمونمون صدای تیر اومد. نفر پشتیم تیر خورده بود. با بهت بالاسرش ایستاده بودم و میدیدم که خون داره صورتش رو میپوشونه. اینکه یه چیزی رو تو ویدئو ها و اخبار ببینی با اینکه با چشم های خودت ببینی خیلی فرق داره. صدای جیغ کشیدن های زنش هنوز تو گوشمه. دوییدم سمت خونه که ببینم اگر همسایه مون که پزشکه خونه است با خودم ببرمش هرچند تقریبا مطمئن بودم که طرف تموم کرده. همسایمون نبود. از تو خونه آب و بانداژ برداشتم و دوباره رفتم تو کوچه. تا رسیدم دیدم کل خیابون مامور واستاده و نمیزاشتن جلوتر برم. نفهمیدم چی شدن و شرمنده بودم که کاری از دستم برنیومد. اون شب تا ساعت ها خوابم نمیبرد. ماتم زده به دیوار خیره شده بودم و قلبم سنگین شده بود.

روز بعدش دوباره تو خیابونمون

دوباره صدای تیر اومد. دوییدیم تو کوچه های فرعی. یه پسر جوونی که به طرز عجیبی شبیه چستر بنینگتون بود، پاش تیر خورده بود و کولش کرده بودن و اوردنش سمت ما. رو زمین خوابوندیمش و لباسشو زدیم کنار. خون ریزی شدید داشت و یه پارچه گذاشتیم رو زخمش که خون ریزی رو بند بیاریم. از درد به خودش میپیچید و مسکن میخواست. تو تمام مدت دستشو گرفته بودم و بهش میگفتم نگران نباش، به جای حساسی نخورده زود خوب میشی. بالاخره یکی پیدا شد که بیاد پانسمان کنه و ما هم رفتیم که دورش خلوت شه.

نمیدونم الان کجایی و چه اتفاقی برات افتاد. امیدوارم واقعا خوب شده باشی و دروغ نگفته باشم بهت...

پ.ن : وقتی برگشتم خونه و خواستم کفش هام رو بزارم تو جا کفشی دیدم خون روشه.

پ.ن : کاش این قصه زودتر تموم شه...


سوالات متداول

Bloodshed چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با Bloodshed بررسی شده است.

آخرین اطلاعات درباره بودم چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به بودم در این گزارش ارائه شده است.

چرا Bloodshed اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 17:00

صفحه بندی