وقتی این راه رو شروع کردم، میدونستم دارم یه زندگی پر از ریسک و خطر رو انتخاب میکنم. میدونستم ممکنه هر لحظه هر اتفاقی برام بیوفته. حتی برم و برنگردم و هیچ وقت پیدا نشم. همه اینها رو میدونستم و همه اینها رو از ابتدا پذیرفتم. انتخاب کردم کاری که دوست دارم رو انجام بدم فارغ از هر پایانی که میتونه برام داشته باشه. اما این هفته اتفاقی رو تجربه کردم که بهش فکر نکرده بودم. من هیچ وقت به این سناریو فکر نکرده بودم. من با خودم طی کرده بودم که هر اتفاقی برام افتاد باهاش کنار بیام. اما نمیدونستم اگر به خاطر من برای کس دیگه ای اتفاقی بیوفته باید چه جوری باهاش کنار بیام.
قرار بود طی یه برنامه سه روزه یکی از دیواره های غربی علم کوه رو صعود کنیم. این دیواره رو خود مجید دو سه سال پیش گشایش کرده بود و به جز خودش و همراه هاش کس دیگه ای صعودش نکرده بود. صعود این دیواره یه کار فنی و سخت و شاخص محسوب میشه و هر نوع امادگی باید میداشتیم. چهارشنبه شروع کردیم و خودمون رو به سکوی امریکایی ها که رو به روی دیواره شمالی بود رسوندیم تا کمپ رو اونجا بزنیم. دیواره شمالی مهم ترین و فنی ترین مسیر کوهنوردی ایرانه که صعودش یکی از اهداف منه و دارم براش تمرین میکنم که تا یک سال اینده بتونم صعودش کنم. یه دیواره بلند و با هیبت از جنس گرانیت که یه سری از مسیرهاش اولین بار توسط فرانسوی ها و لهستانی ها گشایش شده. بیرون چادر زیر آسمون پر از ستاره رو به روش میشستم و بهش خیره میشدم و تو ذهنم رویا پردازی میکردم.
۳ صبح بیدار شدیم و حرکت کردیم. دیواره های غربی به خاطر دسترسی سخت ترش خیلی کمتر صعود میشن و یه سری از مسیرهاش کلا گشایش نشده. هدف بلند مدت ترم اینه که یه روز خودم یکی از مسیرهاشو گشایش کنم. چیزی که سال ها تمرین میخواد. از تمرین های صعود طبیعی گرفته تا صعودهای مصنوعی و کار فنی و ابزار گزاری.
طناب ها رو مجید به کمک من و سرپرست دوم ثابت گذاری کرد. مسیر سنگینی بود اما بدون هیچ مشکلی صعود کردیم و ظهر رسیدیم به قله. بعد از کمی استراحت راه افتادیم به سمت پایین. از شن اسکی ها اومدیم پایین و رسیدیم به یه دهلیز پر برف با شیب خیلی تند اما چون تجربه فرود تو دهلیزهای این چنینی رو زیاد داشتیم، بدون طناب شروع کردیم به پایین اومدن که یهو من رو برف لیز خوردم. اولش سرعتم کم بود و گفتم الان خودم وامیستم. نمیدونم چی شد که یهو شتاب گرفت و از کنترلم خارج شد. مجید جلوتر بود. منو که دید خودشو انداخت رو من که من رو بگیره. طنابی که رو کوله اش بود دورمون پیچیده شد و حرکتمون رو ازمون گرفت. دیگه نمیتونستیم از دست هامون استفاده کنیم و من حتی چیزی نمیتونستم ببینم چون طناب و هلمت تو صورتم بود. هی سعی میکردیم به زور خودمونو نگه داریم اما نمیشد. تو مسیر پر از تخته سنگ بود که اگر با اون سرعت بهشون میخوردیم کل استخون هامون متلاشی میشد. اتفاقا از چندتاشون هم رد شدیم اما چون شتابمون زیاد بود از روشون پرت شدیم. کل تیم بهت زده سر جاشون خشک شده بودنن و با نگرانی سقوط ما رو نگاه میکردن و به هر سنگی که نزدیک میشدیم میترسیدن. بعد از ۶۰ ۷۰ متر بالاخره به زور ایستادیم. چیزی نمونده بود که به سنگ های پایین تر برخورد کنیم و اگر این اتفاق میوفتاد حتی اگر زنده هم میموندیم، چیز زیادی ازمون باقی نمیموند. مجید از درد ناله میکرد و بهم گفت پام شکسته. گفتم نه بابا نگران نباش فقط ضرب دیده الان چون دردش تازه است فکر میکنی شکسته. ثابت نگهش داشتم تا بچه ها از بالا برسن به ما و بلندمون کنن. از درد به خودش میپیچید و هی سعی میکردم ارومش کنم. بچه ها بالاخره رسیدن و طناب رو ازمون باز کردن و بلندمون کردن. سرپرست دوم که میدونست الان دیگه همه از ترس به زور میتونن ادامه بدن، کارگاه زد و طناب ریخت تا ادامه مسیر رو با طناب بریم. رسیدیم پایین دهلیز و حالا مجید مجبور بود با اون درد کلی راه بره تا خودمون رو به محل کمپ برسونیم. دستشو گرفتم و کمکش کردم راه بره. هوا کم کم داشت تاریک میشد و دما میومد پایین. منطقه علم کوه جوریه که حتی تو تابستون هم سرده و همیشه باید برای هر نوع هوایی اماده باشی. خودمون رو تا بالای محل کمپ رسوندیم اما به خاطر افت دما برف ها یخ زده بود و دیگه نمیشد به راحتی فرود اومد. یه جا ایستادیم تا همه تیم برسن و دوباره کارگاه بزنیم و طناب بریزیم. باد گرفت و هوا سرد تر شد. مجید رو زمین خوابیده بود و بدنش از درد و سرما میلرزید. یکی از کاپشن هامو از کوله دراوردم و دور پاش پیچیدم و کوله ها رو دور تا دورش چیدم تا باد کمتری بهش بخوره. نشستم کنارش و بغلش کردم تا گرم تر بشه. زیر لب بهم گفت من با این وضعیت اگر تو سرما بمونم دووم نمیارم. گفتم نه نگران نباش، هرجور شده میرسونیمت به چادر ها. کارگاه زدیم و دونه دونه رو طناب فرود اومدیم. پایین دهلیز دوباره یخ زده بود و شیب تندی داشت و چون شب شده بود نمیتونستیم ببینیم پایین چه خبره و به خاطر همین سر خوردن میتونست خیلی خطرناک باشه.
ما فکر نمیکردیم تو تابستون با همچین وضعیتی مواجه شیم و به خاطر همین کرامپون همرامون نبود تا بتونیم راحت از یخ عبور کنیم. سرپرست دوم رفت جلو و شروع کرد با کلنگ توی یخ جا پا درست کردن. پشت سرش با استرس قدم برمیداشتیم. مجید با اون حالش هنوز مراقب من بود و نزدیک من راه میرفت تا نترسم. یکم رفتیم جلو تر اما تو اون تاریکی نمیتونستیم محل کمپ رو پیدا کنیم. سرپرست دوم از تیم جدا شد و شروع کرد به گشتن. ما ایستاده بودیم و منتظر بودیم. کم کم از شدت کم خوابی و گرسنگی داشتم توهم میزدم و رو برف ها نور و شکل میدیدم. بالاخره سرپرست دوم با چراغ بهمون علامت داد که چادرها رو پیدا کرده. راه افتادیم به سمتش اما همچنان باید با احتیاط کامل از رو یخ ها رد میشدیم و به خاطر همین هر یه قدمی که برمیداشتیم خیلی طول میکشید. نمیدونم مجید با اون درد چطور به روی خودش نمیاورد و به زور راه میرفت. رسیدیم کف دره و دیگه راحت تر میتونستیم راه بریم. مجید به خاطر پاش از تیم عقب افتاده بود. منم از تیم جدا شدم تا با مجید بیام. حالم اصلا خوش نبود اما نمیخواستم حتی یه لحظه تنهاش بزارم. بالاخره رسیدیم به چادرها. من هیچ وقت تو کوه نمیتونستم بخوابم اما اون شب از شدت خستگی تا چشمامو بستم از هوش رفتم.
صبح که از خواب بیدار شدم گفتن مجید پاش ورم کرده و کبود شده. یه امپول دگزا بهش زدیم تا درد و التهابش کمتر شه. وسایلش رو تقسیم کردیم که خودش بار نیاره. هر کدوممون با یه کوله حدودا ۲۰ کیلویی باید تا پایین میرفتیم. مجید حتی دردش از شب قبل هم بیشتر شده بود و سخت تر راه میرفت. تیم جلو تر رفت و من و یکی دیگه عقب تر با مجید میرفتیم. اروم اروم پشت سرش راه میرفتم و هرجا تعادلش رو از دست میداد میگرفتمش. شب رسیدیم به قرارگاه و راه افتادیم به سمت تهران.
۴ صبح رسیدم خونه و خوابیدم. صبح بیدار شدم دیدم بهم پیام داده که بیمارستانه و پاش شکسته.
رفتم تو تراس نشستم. یه چشمم اشک بود یه چشمم خون. انگار یکی پاش رو گذاشته بود رو سینه ام و فشار میداد. مغزم داشت منفجر میشد. من تو خونه نشسته بودم در حالی که یه خط هم روم نیوفتاده بود و اون رو تخت بیمارستان بود. کسی که پاش شکسته حتی نمیتونه یه لحظه پاش رو تکون بده و اون دو روز با اون پای شکسته راه رفته بود و نمیدونم چه جوری اون درد رو تحمل کرده بود. خودش رو به خطر انداخته بود که منو نجات بده. کاری که کمتر کسی حاضره انجام بده. من چه جوری میتونستم اینو هضم کنم؟ هی به خودم میگفتم کاش اونی که اسیب دیده بود من بودم، اینجوری راحت تر باهاش کنار میومدم. من ناخواسته به یکی از عزیزترین ادم های زندگیم که همیشه بهم خوبی کرده آسیب زده بودم. با خودم فکر کردم اگر اتفاق بدتری میوفتاد چی؟ من چه جوری باید خودم رو میبخشیدم؟ درسته اتفاق بود و تقصیر من نبود اما باز هم نمیتونستم خودمو اروم کنم. گوشیو برداشتم و دوباره بهش پیام دادم.
- کاش هیچ وقت منو نگرفته بودی. هر اتفاقی برام میوفتاد بهتر از این بود که تو رو اینجوری ببینم.
- تو انقدر برای من عزیزی که این چیزی نبود در مقابلش. همین که تو سالمی واسه من کافیه، بقیه اش مهم نیست.
دوباره حالم بد شد. نمیدونستم این همه محبت و فداکاری رو چه جوری باید جبران کنم. به جز دردی که داشت تحمل میکرد، چند ماه از همه برنامه ها و تمرین هاش عقب میوفتاد. ۲ هفته دیگه قرار بود یه صعود جدید رو دیواره شمالی داشته باشه و الان همه چیز خراب شده بود. هرچقدر بیشتر فکر میکردم بیشتر بهم میریختم.
این درد تموم میشه و این روزها تموم میشه و دوباره برمیگردیم سر تمرین. اما من میمونم با خاطره ای که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه و دینی که هیچ وقت ادا نمیشه...
برچسب:
نویسنده: پرهام اسدی