چند وقته دارم به مفهوم دوستی فکر میکنم. اینکه دقیقا چیه و چه جوری میشه تعریفش کرد؟ به چه کسی میشه گفت دوست؟ ایا تعریف ثابتی داره؟ ایا اصلا وجود داره؟
منظورم اینه ایا ما واقعا یه سری ادمها رو بیشتر از بقیه دوست داریم و انتخابشون میکنیم که کنارشون باشیم، یا ایا ما ادمها رو میخوایم تو زندگیمون داشته باشیم که یه سری خلا ها رو تو زندگیمون پر کنیم؟ اون توجه و محبتی که میخوایم رو بگیریم، اون وقت های بطالتی که داریم رو باهاشون پر کنیم. و اگر یه روز اون نیازها با چیزی یا ادمی دیگه پر بشه اون ادمه میتونه به راحتی از زندگی ما حذف بشه چون حالا جایگزین کامل تری براش داریم؟
میبینم که خیلی از ادمها وقتی یه اتفاقی تو زندگیشون میوفته، مثلا پارتنری وارد زندگیشون میشه، یا یه اتفاق کاری… یه سری از ادمها از زندگیشون حذف میشه، حتی دوست های خیلی صمیمی. چیزی که همین الان دارم تجربه اش میکنم و باعث شده یه سری چیزها که قبلا مفاهیم بدیهی بود، برام زیر سوال بره. ایا این اتفاق قراره یه روزی برای بقیه دوستی هام هم بیوفته؟ ایا خود منم ممکنه در اینده این رفتار رو نشون بدم؟ دوباره برمیگردم سر سوال اصلیم. ایا ما فقط ادمها رو میخوایم که نیازهامون باهاشون برطرف شه، نیاز به دیده شدن، به دوست داشته شدن، به تنها نبودن... و اون ارتباط ها هیچ عمقی نداره؟ هیچ دوستی واقعی وجود نداره؟ اصلا دوستی هم نه، رابطه چطور؟ ایا ما تا وقتی کسی رو دوست داریم که یه سری نیازهامون و خلاهامون باهاش پر میشه؟
ایا اصلا میشه کسی رو واقعا دوست داشت؟ خود خود اون انسان رو؟ فارغ از هر چیزی؟
ایا حتی اگر کاری رو برای اون ادمه انجام میدیم و میخوایم خوشحالش کنیم، واقعا به خاطر خودش انجام میدیم یا نیت درونی و پنهانمون اینه که باعث بشیم که ما براشون عزیزتر و دوست داشتنی تر باشیم؟ ما رو بیشتر دوست داشته باشن که حس بهتری داشته باشیم. میبینی؟ انگار دوباره برگشت به خودمون
و احتمالا همش در انتها برمیگرده به اینکه نمیخوایم تنها باشیم. ولی میشه با حضور کسی واقعا دیگه احساس تنهایی نکرد؟ یا بودن ادمها کنارمون صرفا یه مسکنه؟ اثرش میپره و در انتها دوباره تو میمونی و اون. تنها فکت ثابت این دنیا اینه که همه چیز موقت و شکننده است. و اگر اینجوریه پس احتمالا ما انسان ها در نهایت امر هممون تنهاییم.
برچسب:
نویسنده: پرهام اسدی