خرید بک لینک
Bloodshedمیدونستم دی ماه قراره دو سه روز از سخت ترین روزهای زندگیم رو تجربه کنم. که همین اتفاق هم افتاد. ولی نه اون طوری که فکرشو میکردم.هر روز صبح با کلی امید از خواب بیدار میشدم. تو ماشین پشت فرمون تا برسم دفتر، کل مسیر فکر و خیال میکردم. تمرین هام رو از همیشه سخت تر کردم. برای آخرین اردوی آمادگی، مجید ما رو برد یه صعود زمسونه تو منطقه نمارستاق. یه قله ای که تو زمستون کمتر کسی سراغش میره. اونجا یه شب تو ارتفاع خوابیدیم که بدنمون به سرما و ارتفاع عادت کنه و اماده شیم برای هفته بعدش. میخواستیم تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 17:00

دیکتاتور های درون ماهربار که این فضا به وجود میاد یه سری رفتارهای عجیب میبینم به خصوص تو سوشال مدیااینایی که فکر میکنن اگر طرفدار شخص خاصی نیستی پس ادم درستی نیستیانسان، میکنن، جفتشون، رفتارهای، برچسباینایی که اسکرین شات میزارن بقیه رو متهم میکنن که چرا شخص خاصی رو فالو دارن و حتی تهدیدشون میکنن که اگر انفالو نکنی فلاناینایی که کسایی که استوری اعتراضی نمیزارن یا نشستن تو کافه دارن یه فنجون قهوه میخورن رو هزارتا برچسب بهشون میزننو خیلی رفتارهای عجیب دیگهبه نظرم اینا هیچ فرقی با اونایی که میخوان مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 17:00

اخلاقیاتمدیرمون دیروز اخراج شد.ما میدونستیم از قبل ولی خودش تازه دیروز فهمید. تمام مدت تو سکوت با بغض نشسته بود پشت لپتاپ. کسی از رفتنش ناراحت نبود. همه خیلی وقت بود که ازش خسته بودن و منتظر همچین روزی بودن. حتی منم ازش خسته و آ...سوالات متداولاخلاقیات چیست؟در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با اخلاقیات بررسی شده است.آخرین اطلاعات درباره خودش چیست؟جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به خودش در این گزارش ارائه شده است.مهم‌ترین نکات درباره باشه چیست؟جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره باشه در متادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 17:00

یه فولدر تو نوت گوشیم دارم به اسم مواجههاونجا به خودم اعتراف میکنم. اونجا جاییه که تاریک ترین افکار و عمیق ترین ترس هام رو مینویسم، چیزهایی که تا قبل اینکه تایپ بشن شاید حتی بهشون آگاه هم نبودم. وقت هایی که میفهمم یه چیزی داره زیادی آزارم میده و رو ذهنم سنگینی میکنه، به خودم میگم پس اگر سرنخ ها رو دنبال کنم احتمالا به یه چاله بزرگ میرسم، پس باید یه جایی باشه که وقتی چاله رو عمیق تر کندم، بگم که توش چی پیدا کردم. اون فولدر برای همین کاره.امسال دوتا متن توش نوشتم. برای دو باری که با یه سری افکار خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 5:25

چند وقته دارم به مفهوم دوستی فکر میکنم. اینکه دقیقا چیه و چه جوری میشه تعریفش کرد؟ به چه کسی میشه گفت دوست؟ ایا تعریف ثابتی داره؟ ایا اصلا وجود داره؟منظورم اینه ایا ما واقعا یه سری ادمها رو بیشتر از بقیه دوست داریم و انتخابشون میکنیم که کنارشون باشیم، یا ایا ما ادمها رو میخوایم تو زندگیمون داشته باشیم که یه سری خلا ها رو تو زندگیمون پر کنیم؟ اون توجه و محبتی که میخوایم رو بگیریم، اون وقت های بطالتی که داریم رو باهاشون پر کنیم. و اگر یه روز اون نیازها با چیزی یا ادمی دیگه پر بشه اون ادمه میتونه بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 5:25

وقتی این راه رو شروع کردم، میدونستم دارم یه زندگی پر از ریسک و خطر رو انتخاب میکنم. میدونستم ممکنه هر لحظه هر اتفاقی برام بیوفته. حتی برم و برنگردم و هیچ وقت پیدا نشم. همه اینها رو میدونستم و همه اینها رو از ابتدا پذیرفتم. انتخاب کردم کاری که دوست دارم رو انجام بدم فارغ از هر پایانی که میتونه برام داشته باشه. اما این هفته اتفاقی رو تجربه کردم که بهش فکر نکرده بودم. من هیچ وقت به این سناریو فکر نکرده بودم. من با خودم طی کرده بودم که هر اتفاقی برام افتاد باهاش کنار بیام. اما نمیدونستم اگر به خاطر من برای کس دیگه ای اتفاقی بیوفته باید چه جوری باهاش کنار بیام.قرار بود طی یه برنامه سه روزه یکی از دیواره های غربی علم کوه رو صعود کنیم. این دیواره رو خود مجید دو سه سال پیش گشایش کرده بود و به جز خودش و همراه هاش کس دیگه ای صعودش نکرده بود. صعود این دیواره یه کار فنی و سخت و شاخص محسوب میشه و هر نوع امادگی باید میداشتیم. چهارشنبه شروع کردیم و خودمون رو به سکوی امریکایی ها که رو به روی دیواره شمالی بود رسوندیم تا کمپ رو اونجا بزنیم. دیواره شمالی مهم ترین و فنی ترین مسیر کوهنوردی ایرانه که صعودش یکی از اهداف منه و دارم براش تمرین میکنم که تا یک سال اینده بتونم صعودش کنم. یه دیواره بلند و با هیبت از جنس گرانیت که یه سری از مسیرهاش اولین بار توسط فرانسوی ها و لهستانی ها گشایش شده. بیرون چادر زیر آسمون پر از ستاره رو به روش میشستم و بهش خیره میشدم و تو ذهنم رویا پردازی میکردم.۳ صبح بیدار شدیم و حرکت کردیم. دیواره های غربی به خاطر دسترسی سخت ترش خیلی کمتر صعود میشن و یه سری از مسیرهاش کلا گشایش نشده. هدف بلند مدت ترم اینه که یه روز خودم یکی از مسیرهاشو گشایش کنم. چیزی که سال ها تمرین میخوادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: يکشنبه 17 تير 1403 ساعت: 21:19

من در اشتباه بودم. فکر می کردم رشد و تزکیه لزوما با سختی کشیدن و درد و رنج اتفاق میوفته. شاید چون تا الان چالش هام از این جنس بوده. از جنس از دست دادن و درد کشیدن. برای همین این مدت که زندگیم انقدر آروم میگذره با خودم فکر میکردم پس من چه جوری باید به ارتقای خودم ادامه بدم وقتی همه چیز داره انقدر بی دردسر میگذره.اما الان میفهمم که چالش لزوما اتفاقات سخت نیست. قرار نیست همیشه درد بکشی. و قرار نیست همیشه چیزی رو از دست بدی. اگر زاویه دیدت رو عوض کنی، اتفاقا الان در اوج چالشی. اما دیگه جنسش از درد و رنج نیست. دیگه چیزی ازت گرفته نشده بلکه برعکس، یه نعمتی بهت داده شده. یه استعداد و توانمندی که ادمها رو متحیر میکنه. تو هر جمعی تحسین ادمها رو میشنوی. توی تیم سر زبون همه ای. نگاه های احترام آمیز و متعجبشون رو روی خودت حس میکنی. مثل سایه همه جا باهاته. حتی مربی هات یه احترام به خصوصی برات قائلن و برای تمام صعودهای شاخصشون تو رو اولین نفر انتخاب میکنن. هر ماه تو اینستا یه سری پیام دریافت میکنی از ادمهای رندوم که تو رو قهرمان و الگو میدونن. و دوست هات تو رو با افتخار به دوست هاشون معرفی میکنن.خوبه نه؟ اره خب کی بدش میاد. اما تو همچین شرایطی میتونی ذهنت رو کنترل کنی؟ میتونی به خودت مغرور نشی؟ میتونی تحت تاثیر قرار نگیری؟ حالا میبینی چه سخت شد؟ حتی سخت تر از درد کشیدن. حداقل وقتی داری درد میکشی، برای نجات خودت هم که شده یه انگیزه ای داری که با اون وابستگی بجنگی. اما الان سختی و دردی در کار نیست. بلکه لذته. میتونی به لذت هم غلبه کنی؟ که با وجود همه حرف هایی که راجع به خودت میشنوی ذهنت آروم و بی تاثیر باقی بمونه و نسبت بهشون بی تفاوت باشی. تا الان بارها شکست خوردم. کافی بود یکم حواسم نباشه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 18:03

امشب شب قشنگی برای رو پشت بوم نشستن بود. آسمون هر از گاهی روشن میشد. بعضی وقت ها با رعد و برق و بعضی وقت ها با آتیش بازی ادمهای تو خیابون. ولی هرچقدر نشستم بارون بگیره نگرفت که نگرفت.همیشه وقت هایی که دلم گرفته بود رو پشت بوم میشستم. اما امشب فرق داشت. ناراحتی وجود نداشت. بلکه رها و فارغ بودم. بارهایی که قبلا رو دوشم سنگینی میکرد دیگه وزنی نداشت.من فرق کردم. با ادم سه سال پیش، یک سال پیش و حتی چند ماه پیش. چقدر قبلا پذیرفتن یه سری چیزها برام سخت بود و الان چقدر پیش پا افتاده به نظر میان. چقدر نبود یه سری چیزها یا ادمها کامم رو تلخ میکرد و الان به راحتی با نبودن ها کنار میام. چقدر قبلا رو یه سری چیزها اصرار داشتم و الان دیگه رو هیچ چیز پافشاری ندارم، حتی رو چیزهایی که دوست دارم. دیگه بود و نبود چیزی آزارم نمیده. اینو مدیون اون یک سالی ام که به خودم سخت گرفتم. که تصمیم گرفتم به جای اینکه منفعلانه درد بکشم، درس بگیرم و خودم رو بسازم. و الان که نتیجه اش رو میبینم حتی بابت همه اون اتفاق ها خوشحالم. اگر اتفاق نمیوفتادن ادم امروز نبودم. شاید هنوز هم قابل شکستن باشم. اما دیگه نه به راحتی قبل.درنهایت در همه از دست دادن ها کاری از دست ما برنمیاد و دست و پا زدن احمقانه ترین واکنشیه که میتونی داشته باشی. تنها واکنش خردمندانه فقط اینه که با زخم هات یه نردبون بسازی. الان که به اون چالش ها فائق شدم بیشتر از همیشه یاد این حرف استادم میوفتم. که در مواجهه با مشکلات اگر از پایین بهش نگاه کنی غیر قابل تحمل به نظر میاد. اما اگر از بالا بهش نگاه کنی میبینی که کوچیکه و به راحتی ازش رد میشی. منم تا وقتی از پایین به همه چیز نگاه میکردم خودم رو بی دفاع و شکننده میدیدم. الان که برمیگردم و از پشت سر نگاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 18:03

فکر میکنم زندگی بدون عشق خیلی خسته کننده است.نه... منظورم لزوما عشق به یک انسان نیست. عشق به انسان شاید حتی سطح پایینی از عشق باشه. چون مشروطه و خالصانه نیست و اغلب با نیاز و وابستگی گره میخوره. جوری که مرزهاش قابل تشخیص نیست. اما عشق میتونه به لباس های مختلفی دربیاد. من دیگه خیلی وقته عاشق انسانی نیستم. احتمال میدم تا مدت زیادی هم نباشم. اما هر روز و هر لحظه عشق رو تجربه میکنم. معشوق من دیگه به شکل انسان نیست. و من هیچ وقت به دیدنش عادت نمی کنم. هروقت چشمم بهش میوفته یه مدت بهش خیره می مونم و یه حس عجیبی رو تو قلبم تجربه میکنم. بعضی وقت ها انقدر به چشمم زیبا و باشکوهه که نفسم رو تو سینه حبس میکنه. و هروقت که بهش میرسم روزشماری میکنم تا دوباره برگردم. روح من تنها در اون نقطه از زمان و مکان آروم میگیره. تنها حالت از عشق که حقیقی و بدون پایان میبینمش اینه. چون با هیچ وابستگی آلوده نشده. هیچ وقت قرار نیست چیزی رو به من بده. خلائی رو پر کنه یا میلی رو ارضا کنه. و برخلاف انسان ها هیچ وقت هم قرار نیست من رو برنجونه. البته معشوق من ممکنه یک روز جون منو بگیره. اما دلگیر نمیشم اگر این کار رو بکنه. هر اتفاقی که آخرش بیوفته میپذیرم.عاشق باشید. عاشق هرچیزی. هرچیزی که نمیتونید یک روز بهش فکر نکنید. دنیایی که ما توشیم خیلی زشت و کثیفه و حتی اگر حقیقت پشتش رو هم بدونی باز هم یه چیزی باید باشه تا این زمانی که قبل برگشت به ناچار باید اینجا بگذرونیم رو قابل تحمل کنه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 16:08

جمعه صبح تو اتوبان همت شرق به غربیه 206 سفید که با سرعت میرفت و یه کوله تو صندوق عقبش بود. میرفت که دور شه. از همه چیز و از همه کس....از همون موقع که تصمیم گرفتم تا وقتی کوله میبستم و وقتی تو ماشین نشستم و حتی وقتی تو جاده بودم هی داشتم از خودم میپرسیدم مطمئنی؟ نه واقعا مطمئن نبودم. با شک و تردید تو ماشین نشستم و حس خوبی نداشتم. اما هر جور شده باید میرفتم. نمیدونم چرا. فقط میدونستم که باید این کار رو میکردم. پس خطر رو به جون خریدم و اولین سفر تنهاییم رو شروع کردم.روستای دلیر یه روستای خیلی قشنگ تو دل کوه هاست و چون تو کوه هاست ادم های زیادی نمیشناسنش. با مجید زیاد میریم اونجا که قله هاش رو صعود کنیم. پایین دلیر یه روستای دیگه است به اسم انگوران که یک ساعت تو جاده خاکی باید رانندگی کنی تا بهش برسی. نزدیک اون روستا یه دشته که قبلا عکس هاشو تو گوشی هم تیمی ام دیده بودم. همون موقع به خودم گفتم حتما یه روز اینجا کمپ میکنم. رسیدم به روستا. از رو مشخصاتی که مجید بهم داده بود راه دشت رو پیدا کردم و رفتم بالا. بعد نیم ساعت رسیدم و یه جا رو انتخاب کردم که چادر بزنم.هیچ کس به جز من تو منطقه چادر نزده بود. رو چمن ها نشستم. دو تا دورم یه دشت سبز بی انتها بود با تک درخت هایی که شکوفه زده بودن و رو به روم قله های برف گرفته که هر از گاهی بین ابرها پوشیده میشدن. چاییم رو ریختم و شجریان پلی کردم و محو اون همه زیبایی شدم. دلم میخواست گریه کنم. نه که ناراحت باشم. فکر نمیکنم گریه کردن فقط برای تخلیه هیجانات منفی باشه. دلم میخواست گریه کنم واسه اون منظره ای که رو به روم بود و احساساتی که تو درونم در جریان بود. نمیدونم چه جوری باید بیانشون کنم. بعضی وقت ها واقعا کلمه ای برای بیان احساساتم پیدا نمیکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 16:08

انگار که از کالبدم جدا شده بودم و داشتم از بالا همه چیز رو نگاه میکردم. خودم رو، انسان ها رو، شهر و همه اتفاقاتش رو. همه چیز مثل یه فیلم بود. فیلمنامه مشخص بود و هرکس یه نقشی داشت که باید انجام می داد.یکی پدر بود، یکی کارگر بود، یکی رئیس جمهور بود، یکی تنها و ناامید بود، یکی عاشق بود، یکی زندانی و یکی جلاد بود... روزها و سال ها و قرن ها میگذشت و ادمها میمردن و دوباره به دنیا میومدن و شکل زمونه عوض میشد و این نمایش ادامه داشت. همه سکانس ها از جلو چشمم رد میشد و من تماشا میکردم.منم بینشون بودم. منم یه نقشی داشتم. با این تفاوت که میدونم تو نمایش ام و دارم نقش بازی میکنم. اما گاهی هم یادم میره دارم تو نمایش بازی می کنم و تو نقشم غرق میشم. همینه که سختش میکنه. آگاه میشی ولی باز فراموش میکنی. خودتو پاک میکنی اما باز مسموم میشی. ابرها کنار میرن و تصویر پشتش رو میبینی اما باز میان جلو چشمت و تو باز توی توهم گم میشی. کوهنوردها تو ارتفاعات بالا وقتی تو یه هوای خیلی سرد مجبور به شب مانی میشن، تا صبح میزنن تو گوش هم دیگه تا خوابشون نبره. اگر خوابشون ببره ضربان قلبشون میاد پایین و جریان خون کمتر میشه و هایپوترمی میشن. تو خواب از سرما یخ میزنن و میمیرن و حتی نمیفهمن. نمیدونم یه روز تو کوه مجبور شم این کار رو بکنم یا نه ولی تو زندگی روزمره ام هر وقت خوابم میبره باید این کار رو بکنم. باید یکی بزنم تو گوش خودم تا دوباره بیدار شم.این وبلاگ شخصیه و اگر خودم ادرس اینجا رو بهتون ندادم از اینجا برید بیرون. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:33

همیشه برای من سخت بوده ادمها رو به قلبم راه بدم و بزارم که زیادی بهم نزدیک شن. از اکثر ادمها حس دوری دارم و دلم نمیخواد به تنهاییم وارد بشن. اما معدود ادمهایی هم هستن که میتونم کنارشون همون حسی رو داشته باشم که تو تنهایی خودم دارم. انگار که روحشون هم رنگ منه و در کنارشون حس غریبی ندارم. اون ها همون هایی اند که به مرور زمان انگار تبدیل به جزئی از وجود من میشن. جدا از منن اما انگار که نیستن. و من اونها رو اندازه همه ادمهایی که به قلبم راه نمیدم، دوست دارم.معمولا هم یه دستورالعمل ساده دارم برای اینکه اینو بفهمم. چیز کوچیکیه و شاید بی اهمیت به نظر بیاد اما نه برای من. اونم توانایی خاموش نشستن کنار یک نفره. یعنی بتونم کنار کسی بشینم و اگر دلم نمیخواد حرف بزنم، حرف نزنم و سکوت کنم بدون اینکه این فشار روی ذهن ام باشه که حتما باید یه حرفی جور کنم بزنم یا به حرف هاش واکنش نشون بدم وگرنه حوصله طرف رو سر میبرم. من اکثر مواقع این بار روانی رو کنار بقیه ادمها دارم. ولی من برای لذت بردن از یک لحظه و کنار کسی بودن لزوما نیاز به دیالوگ ندارم. گاهی دلم میخواد فقط یه جای آروم نشسته باشم و فقط اون لحظه رو لمس کنم. همین برای من کافیه. در واقع خاموشی هم یه زبانه. یه زبانی که هر کسی نمیتونه ترجمه اش کنه.برای همین تو همیشه باید باشی کنار من. چون تو بعد دلارام تنها کسی هستی که میتونم کنارش بشینم در حالی که نزدیک ترین حالت به خودمم و نگران چیزی نباشم. میدونم تو هم تو اون لحظه نشستی و مثل من به یه نقطه خیره شدی و سیگارت رو میکشی و نمیخوای حرفی بزنی.تو باید باشی تا هروقت از بین ادمها بودن خسته میشم و دلم میخواد برم یه جا تو طبیعت خودم رو یه مدت گم و گور کنم، باهم بریم و از همه چیز دور شیم چون میدونم توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 22:29

ذهنم آشفته بود. نشستم تو اتاق سیگار کافه و از تو شیشه داخل رو تماشا میکردم. هندزفری گذاشته بودم تو گوشم و آهنگ گوش میدادم تا کسی باهام حرف نزنه. چون اول باید خودم با خودم حرف میزدم. باید به خودم جواب میدادم.آیا وقتی چیزی که برات مهمه در مخاطره قرار میگیره میتونی بپذیری؟میتونی ذهنت رو خاموش کنی؟میتونی احساس رو مهار کنی؟میتونی اضطراب رو کنترل کنی؟آیا میپذیری ترس هات تبدیل به واقعیت بشن؟آیا وقتی حس از دست دادن داری میتونی آروم بمونی؟ میتونی دست و پا نزنی؟میتونی بپذیری انسان هایی که دوست داری رو از دست بدی؟شکست رو چطور؟ نرسیدن و نشدن رو چطور؟میتونی بپذیری به هدف هات نرسی؟میتونی بپذیری یک روز آسیب ببینی و رویاهات رو رها کنی؟ حتی در یک قدمی رسیدن؟آیا پذیرفته نشدن رو میپذیری؟ بین دوستانت؟ بین همکارانت؟آیا دوست داشته نشدن رو میپذیری؟آیا تنهایی رو میپذیری؟اگر یک روز از خواب بیدار شی ببینی هیچ کدوم ادمهایی که دوست داشتی در کنارت نیستن، در انجام تمام کارهایی که توشون تبحر داشتی ناتوان شدی و تمام دستاوردهات خاکستر شدن، آیا میتونی آروم بمونی؟ آیا تمام رنج های ما از نپذیرفتن نیست؟ برای اصرار به نگه داشتن چیزهایی که باید از دست بدیم. برای تقلا برای رسیدن به چیزهایی که برای ما نیست. برای میل به کنترل. برای مقاومت در برابر تغییر. برای توقعاتی که تو ذهنمون ساختیم. از خودمون. از بقیه. برای نپذیرفتن این که واقعیت با اون چیزی که تو ذهنمون بوده و میخواستیم، تطابق نداره. آیا ذهنمون هر روز ما رو بازی نمیده؟ آیا این خودمون نیستیم که با وابسته شدن، درد رو به خودمون تزریق میکنیم و نه بقیه؟به هر کدومش که جوابت منفیه، خودت میدونی که باید چیکار کنی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 22:29

هروقت میرم بالا پشت بوم میشینم و به سیاهی شب خیره میشم، در غمگین ترین و تنها ترین حالت امم.

مثل امشب.

بعضی وقت ها دلم میخواد خودم رو از همه جا پاک کنم.

مثل امشب.

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 22:29

زیر درختی فرود می آیمدر سايه اش براي لحظه اي كوتاه از زندگي امانديشه كنان به راه خويشانديشه كنان به مقصد خويشانديشه كنان به راهي كه پس پشت نهاده امانديشه كنان به تمامي آنچه كه در حاشيه راه رسته استآنچه شايسته ي تحسين استنه بايسته ي تاراج شدنآنچه شايسته ي عشق ورزيدن استنه بايسته ي كج انديشيآنچه شايسته ي بجاي ماندن در خاطره استنه بايسته ي بسرقت بردنمارگوت بیکل ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسدی تاريخ: يکشنبه 20 اسفند 1402 ساعت: 22:02

صفحه بندی